هایپر استار معین مال استادمعین

هایپر استار

 

تمام کسانی که در هایپراستار شعبه جدید معین مال میدیدم یا میشنیدم توسط حراست دستگیر میشوند و مورد بازجویی و اخراج قرار میگیرند و حتی گالری عکس گوشی هایشان تفتیش میشود جرمشون فقط عکس گرفتن از کالا و یا مثل مورد دیشب دوبار خرید در یک روز از این هایپرمارکت بوده تا امروز فکر میکردم این افراد نگون بخت قتلی، سرقتی یا اقدام وقیحانه تری! انجام داده اند که چنین برخورد قهر آمیزی باهاشون شده دیشب حدود ساعت ۸ شب جلوی چشمام توسط رئیس حراست و شخصی که ظاهرآ مدیر مجموعه هایپر بود گالری عکس موبایل یکی از مشتریها رو تفتیش کردند و بهش گفتند شما صبح هم اینجا بودید و در مقابل حیرت این مشتری در مورد بمب گذاری باهاش صحبت کردند! هر لحظه منتظر بودم خدایی ناکرده این مشتری نگون بخت از ترس سکته قلبی کنه و عملیات  cpr رو سریع برم انجام بدم که خوشبختانه این اتفاق نیفتاد.

پ.ن: 

 

  • برای حفظ آبروتون هم که شده از یک شعبه هایپراستار در یک روز چندین بار خرید انجام ندهید هایپر استار شعبه های زیادی داره  صبح از یک شعبه و شب از شعبه دیگر خرید کنید.
  • در هایپراستار به هیچ عنوان عکس نگیرید حتی اگه قراره عکس از محصولی بگیرید و با تلگرام برای همسرتون بفرستید تا انتخاب کنه بعد خرید کنید، اگه عکس بگیرید و در دوربین های مداربسته فراوان مجموعه رویت شوید خودتون و گالری موبایلتون محاصره و بازجویی میشوید!
  • در هایپراستار با موبایل صحبت نکنید و قدم نزنید بارها شده بعد از صحبت با موبایل اطرافم رو فقط در شعبه مزبور تحت نظر گرفته و جو امنیتی ایجاد کرده اند.
  • هفته قبل دختری از کارکنان هایپر استار معین مال که مسئول بخش کارت جوایز بود حالش بد شد چند ثانیه میخواست بشینه ولی میترسید، یکی دیگه از کارکنان هایپر استار بهش میگفت کمی بشین استراحت کن ولی توجه نمیکرد و میگفت دوربین میگیره و آخر هم همکارش بهش گفت پشت ستون بشین دوربین اونجارو نمیگیره و با توجه به بدیه حالش رفت نشست پشت ستون.
  • تهمت و توهم مدیران هایپراستار نسبت به ایرانی ها چیز عجیبی نیست صاحبان و سرمایه گذارانش اروپایی اماراتی هستند همانطور که در غرب به مسلمان ها و ایرانی ها تهمت تروریست بودن میزنند در هایپرمارکت هایشان هم همینکار رو میکنند، و معلوم هم نیست توهم دارن یا عقده؟ چیزی که متوجه شدم و دیدم اینه که این نژادپرستان از تحقیر ایران و ایرانی جماعت چه با وضع قوانین نژادپرستانه در مملکتشان و چه با وضع قوانین نژادپرستانه در هایپرمارکت هایشان لذت میبرند.

بخش نظرات:

کاملا موافقم برای منم این اتفاق در هیپر استار باکری افتاد بعد از بارها خرید از این فروشگاه همین چند روز پیش رفته بودم 2 تا لاک خریدم که جعبشونو انداختم دور چون جعبش کثیف بود و فک نمیکردم لازم باشه! یه کتاب با یه چایی هم برداشتم مشغول صحبت با همسرم بودم برای اینکه حرف میزدم انداختم تو کیفم این 4 قلم دستمو نگیره نمی تونستم بزارم تو سبد اونم تو اون شلوغی یه دفعه حراست اومد گفت تشریف ببرید خانوم اتاق حراست بعد از تفتیش بدنی و کلی توهین که گفتن تازه اومدین تهرانو تا حالا فروشگاه ندیدین و ... کل وسیله هامو از کیفم ریختن بیرون بعدم وسیله هایی که با کلی عشق خریده بودم انداختن تو نایلون زباله با تحقیر دادن دستم! بعدم گفتن اعتراض داری فیلم دوربینو بفرستیم کلانتری انقدر ناراحت بودمو بهم برخورد یه آقایی گفت خانوم فقط برو بعد دیدم یه مادر و بچه همم گرفتن به جرم خوردن خوراکی تو هایپر و از اونم مثل من با عنوان مظنون و خاطی تعهد گرفتن!از بچه !با اثر انگشت و امضا در ضمن من دکترای مملکتم به خاطر 100 تومان کلی تحقیر شدم واقعا متاسفم

 

پاسخ به کامنت:

تو بد برخورد کردنشون شکی نیست ولی در هر دو موردی که فرمودید قوانین نوشته شده ی فروشگاه، زیر پا گذاشته شده. هایپر استار و شعبات این مارکت که با اسامی دیگر در کشورهای دیگر فعالیت میکنند این قوانین مثل ممنوعیت خوردن آشامیدن رو ندارن فقط تو ایران ممنوع کرده اند! و در ضمن با اینکه خارج از ایران هم گذاشتن لاک داخل کیف تحت هر شرایطی کاملآ ممنوعه، ولی عمرآ برای دو تا لاک تا این حد تحقیر آمیز برخورد کنند. با این وضعیت اسفناک مدیران و حراست عقده ای و متاسفانه کاسه ی داغتر از آش ایرانی این فروشگاه اگه دستشون بازتر بود مشتریها رو شلاق هم میزدند! یعنی مسئولین باعرضه ی ایرانی نمیتوانستند همچنین فروشگاهی داخل ایران راه اندازی نمایند تا این اجنبی های پست و مدیران ایرانی شان که برخی هاشون حکم مزدور و سگ بسته شده در فروشگاه رو براشون پیدا کرده اند و مداوم در حال پارس کردن و گرفتن پاچه ی مشتریها هستند انقدر تحقیر آمیز با هموطن هایشان برخورد نکنند؟ گناه اون کودک طفل معصوم یا بیمار بدحالی که فشارش افتاده و نیازمند جرعه ای آب میوه شیرین است و باید یک ساعت داخل گوانتاناموی هایپراستار و داخل صف صندوق، تشنه و گرسنه، خیره به آب میوه و تنقلات تو دستش پَرپَر بزنه چیه؟

 

لینک منبع:  قوانین فوق امنیتی هایپراستار مارکت

 

 لینک مرتبط: هایپراستار؛ تجارت مخفی رژيم اسرائیل در ایران + فیلم و تصاویر

 

 

افسردگی در تلگرام و اینستاگرام

 
ابتلا به افسردگی در پی گشت‌ و گذار در شبکه‌ های اجتماعی

 

 افرادی که روزانه بیش از دو ساعت در شبکه‌های اجتماعی فعالیت می‌کنند، سه برابر بیشتر از دیگران در معرض احساس تنهایی، انزوا و ابتلا به افسردگی قرار دارند. به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی خبرگزاری فارس، تازه‌ترین مطالعات محققان نشان داده، افرادی که در طول روز بیش از دو ساعت از فضای مجازی استفاده می‌کنند تا سه برابر بیش از دیگران به احساس انزوا و افسردگی دچار می‌شوند. 

 

 بر اساس این تحقیقات، افرادی که روزانه بیش از دو ساعت از وقت خود را در شبکه‌های اجتماعی نظیر تلگرام، اینستاگرام، توییتر و فیسبوک می‌گذرانند، تا حد زیادی احساس تنهایی می‌کنند و خود را جدا از دیگران می‌بینند. 

 

 بسیاری از پزشکان علائمی همچون اضطراب، افسردگی و برخی اختلالات روانی را در افرادی که زمان زیادی را صرف استفاده از اینترنت و شبکه های اجتماعی می‌کنند مشاهده کرده‌اند. فرد در این حالت ارتباط چهره به چهره را کم کم از دست خواهد داد، به سوی انزوا کشیده خواهد شد، از هم ‌صحبتی با دوستان فراری می‌ شود و دچار حالاتی نظیر خجالت، اضطراب و استرس خواهد شد. 

 

 در طی پژوهشی مشخص شد، افرادی که شبکه‌های اجتماعی را در هفته 58 بار یا بیشتر چک می‌کنند سه برابر بیشتر از افرادی که در طول هفته تنها 9 بار شبکه‌های اجتماعی را رصد می‌کنند در خطر ابتلا به افسردگی و حس تنهایی و انزوا قرار دارند. 

 

دانشمندان دانشگاه پیتزبورگ باور دارند، حداقل از هر 4 جوان یک نفر به شبکه‌های اجتماعی اعتیاد دارد؛ وابستگی جوان‌ها به فضای مجازی علاوه بر بروز مشکلات بسیار در خانواده‌ها آمار جرم، جنایت، افسردگی و طلاق را زیاد کرده و روند صعودی به آنها داده است. 

 

مشکلات فردی که به دلیل خلأهای روحی خود در شبکه‌های اجتماعی عضو می‌شود پس از مدت کوتاهی چند برابر شده و فرد را دچار احساس انزوا و تنهایی می‌کند. 

 

دانشگاه پیتزبورگ، یک دانشگاه عمومی با بیش از 7000 دانشجو است که در «پیتزبورگ» ایالت «کانزاس» قرار دارد.

فساد و خودکشی در شبکه من و تو آکادمی موسیقی گوگوش

فساد و خودکشی در شبکه من و تو آکادمی موسیقی گوگوش
کار طعمه‌ های آکادمی گوگوش به خودکشی کشید

افشاگری مجری و برنامه‌ساز سابق شبکه من و تو و بازگو کردن علت جدایی از این شبکه جنجال بسیاری را در فضای مجازی به وجود آورد.

به نوشته یکی از کاربران شبکه بالاترین، بیش از چند روز از افشاگری‌های پریسا - س نگذشته بود که در کمال تعجب به یکباره اکانت فیسبوک شخصی وی هک و حذف گردید. حذف فیسبوک پریسا سوال‌های فراوانی را در پی داشت تا اینکه وی در توییتر خود از تهدیدهای مسئولین شبکه من و تو خبر داد.
وی در پستی جنجالی سوءاستفاده‌های اخلاقی و روابط جنون‌آمیز برخی از کارکنان شبکه را یکی از دلیل‌های اصلی ترک این شبکه اعلام کرد. «پریسا - س» پیشتر در اقدامی جداگانه با انتشار عکس‌هایی از روشنا (یکی از شرکت‌کنندگان برنامه آکادمی گوگوش)، از دست‌درازی یکی از کارمندان شبکه من و تو به روشنا و در ادامه از خودکشی نافرجام وی پرده برداشت.

بالاترین می‌افزاید: پریسا - س که اقدام مسئولین شبکه من و تو را در هک کردن فیسبوکش غیرحرفه‌ای و مغایر با آزادی بیان توصیف کرد نوشت: «متاسفانه کسانی که ادعای آزادی بیان دارند وقتی نظر شخصی‌ات را در مورد چیزی که دوست نداری میگی خیلی زود عصبانی میشن و کاملا بچگانه برخورد می‌کنن. باید به شبکه بگم که با بستن آی‌دی ‌فیسم نمی‌تونید واقعیت رو از بین ببرید. من هنوز با کارهاتون مخالفم. شما زن رو بازیچه خودتون می‌دونید.»
این افشاگری درباره روابط غیراخلاقی و رسوایی مربوط به بستری شدن شرکت‌کننده آکادمی گوگوش در کنار رسوایی دیگر رها اعتمادی مجری اصلی آکادمی مذکور در آزار و اذیت یک کودک 11 ساله باعث شده تا به نوشته بالاترین مدیران شبکه فعلا برای ادامه فعالیت دچار سردرگمی شوند.

یادآور می‌شود پریسا- س در صفحه فیس‌بوک خود به شکل سربسته نوشته است: خیلی وقته که با خودم کلنجار میرم حرفهای دلموم بزنم یا نه. هیچ‌وقت دوست نداشتم در مورد علت نبودنم حرفی بزنم اما این مسیج‌ها و درخواست‌های شما دوستان بود که منو وادار کرد تا پا رو دلم بذارم و حرف دلم و بزنم. خیلی سخته بخوام در مورد کسانی صحبت کنم که باهاشون زندگی کردم البته باید بگم بودن افرادی که به سرنوشت من دچار شدن. وقتی با همسرم رفتیم لندن با من و تو آشنا شدیم که ای کاش هیچ‌وقت این اتفاق نمی‌افتاد اما اون زمان به خاطر شرایط اقتصادی خانواده‌ام چاره‌ای جز این نداشتم. حتی تصورشم سخته که بخوای تو شرایطی کار کنی که با روحیه است جور در نیاد ولی میشد یه جورایی باهاش کنار اومد. تنها چیزی که نمی‌شد باهاش کنار اومد و برام خیلی سخت و عذاب‌آور بود این بود که بخوام با کسی غیر از همسر خودم رابطه داشته باشم و یا قبول کنم که همسرم با کسی غیر از من باشه. چیزی که برای خیلی از اعضای شبکه عادی بود. اونقدر عادی که حتی همسراشونو به همدیگه پیشنهاد می‌دادند و به این بهونه مهمونی می‌گرفتند. واقعا شرمم میاد از چیزهایی که تو این مهمونی‌ها میگذشت بگم.



خبرگزاری سی ان ان: دستگیری مجری فاسد‌ الاخلاق شبکه من و تو. یکشنبه 24 آذر 1392

برخی گزارش‌های رسانه‌ای از دستگیری مجری فاسد‌الاخلاق شبکه من و تو حکایت می‌کند.
به گزارش سی‌ان‌ان، رها اعتمادی به جرم قاچاق مواد مخدر دستگیر شده است.
وی به علت قاچاق 25 کیلوگرم مواد مخدر از آمستردام به سوئد توسط پلیس هلند بازداشت شد.
پس از اینکه رها اعتمادی، مجری مشهور شبکه من و تو، به علت تعرض و آزار یک پسر بچه 11 ساله دستگیر شد، اکنون بار دیگر به اتهام قاچاق مواد مخدر در بازداشت به سر می‌برد. به گزارش کامروز به نقل از سی‌ان‌ان ریپورت، رها اعتمادی به علت قاچاق 25 کیلوگرم مواد مخدر تریاک از آمستردام به سوئد توسط پلیس هلند بازداشت شد. او در بین مرز هلند و دانمارک دستگیر شده است. پلیس هلند می‌گوید این اولین بار نیست که رها اعتمادی اقدام به قاچاق مواد مخدر می‌کند اما این بار او در دام پلیس گرفتار شد.
رها اعتمادی نیز گفته است: دستگیری من صحت دارد و برای آن از مدت‌ها قبل برنامه‌ریزی شده بود. من باهوش‌تر از این هستم و گرفتار شدن در دام پلیس هلند مانند آن است که مسابقه بوکس را به یک دختر ببازی.
او در حال حاضر آزاد شده اما به زودی در هر دو کشور هلند و دانمارک محاکمه خواهد شد. گذرنامه رها اعتمادی باطل شده است و او اکنون به‌عنوان یک پناهنده جنایی محسوب می‌شود. او می‌گوید قصد دارد به جزیره‌ای برود تا زندگی آرامی را تجربه کند؛ شاید مکانی در آسیا!

مصاحبه دویچه‌ وله با زیبا کلام

آقای زیباکلام که آرزو دارد آلفرد و جانسون نامیده شود و در دانشگاه‌های آمریکا تدریس کند! می‌گوید محتوای توافق ژنو برایش مهم نیست بلکه مهم این است که نگاه خصمانه ایران به آمریکا و غرب ترک برداشته است.

وی در گفت‌وگو با دویچه‌وله بی‌آن که صادقانه و دست کم بیطرفانه اذعان کند اصل خصومت مربوط به عداوت‌های کور آمریکا در 60 سال گذشته علیه ملت ایران است، گفت: اصلا جزئیات توافق ژنو مهم نیست. این که آنها گفته‌اند چه کار می‌کنند و ما گفته‌ایم چه کار می‌کنیم، آنها گفته‌اند که غنی‌سازی سه درصد را به رسمیت می‌شناسیم یا ما اعلام پیروزی ‌کنیم و بگوییم که در نتیجه مقاومت ما آنها مجبور شده‌اند و... هیچ کدام اینها مهم نیست، مهم این است که برای اولین بار، بعد از 35 سال، آن نگاه خصمانه، آن نگاه غیظ و غضب‌آلود ایران به غرب و به آمریکا، ترک برداشته است و این اتفاق مهمی است که در ژنو افتاده است.

وی می‌افزاید: بعد از توافق ژنو اصولگرایان تندرو خواهند گفت مقاومت ما باعث پیروزی شد، مقاومت ما باعث شد که غرب عقب‌نشینی کند، مقاومت ما باعث شد که آمریکایی‌ها مجبور شوند غنی‌سازی را بپذیرند و... در حالی که اصلاً دعوا بر سر غنی‌سازی نبود. اصلاً دعوا بر سر این نبود که ما چه کار داریم می‌کنیم، غربی‌ها چه می‌گویند، غربی‌ها چه می‌خواهند و... نه، بحث بر سر بی‌اعتمادی بوده است. مشکل اساسی و بنیادی غربی‌ها با فعالیت‌های هسته‌ای ما این بود که اعتماد نداشتند که ما داریم چه کار می‌کنیم. آنچه اتفاق افتاده، این است که برای اولین بار، بعد از 35 سال، غربی‌ها خیلی محتاطانه حاضر شده‌اند که به ما اعتماد کنند... حال اینکه روزنامه کیهان بگوید توی دهن زدیم، گرفتیم، مقاومت ما پاسخ داد و... به نظر من، طبیعی است که آنها این چیزها را خواهند گفت.

آقای زیباکلام اینجا نیز روشن نمی‌کند که آیا یک ملت قربانی تسلیحات کشتار جمعی (ایران) باید به دولت زورگویی مانند آمریکا که سازنده و اولین و آخرین کاربرد بمب اتمی در دنیاست اعتماد کند یا این آمریکاست که حق دارد بگوید به ملت ایران اعتماد ندارد؟!

به شوخی هم که شده باید به آقای زیباکلام گفت با این همه نبوغ که از خودتان سراغ دارید مراقب باشید شما را ندزدند و به آمریکا نبرند.

وی پیش از این ضمن یادداشتی در روزنامه شرق مدعی شد که اگر نامش به جای صادق زیباکلام، آلفرد و دیوید و جانسون و اسمیت بود و به جای ایران در دانشگاه‌های آمریکا تدریس می‌کرد آن گاه برای نظریاتش در دنیا مدال می‌دادند اما چه کند که بچه آب منگل است و در ایران تدریس می‌کند(!)

زیباکلام می‌گوید دوستان اصلاح‌طلبش به خاطر همین نظریات عجیب و غریبش به او می‌گویند باید درِ دانشکده‌ای را که در آن تدریس می‌کنی گِل گرفت.


ما دختر ها زیاد قانون‌ شکنی می‌کردیم!

حالا که معمار زمان خشت روی خشت سن و سال‌اش گذاشته، اما همچنان چابک و پردغدغه، کار می‌کند و می‌آموزد و می‌آموزاند. او جزء نخستین بانوان اسیر ایرانی است که در سن 26سالگی و با آغاز جنگ تحمیلی با مدرک مامایی به خرمشهر رفت و 21 مهرماه همراه با چند امدادگر و رزمنده دیگر در آنجا اسیر شد. بعد از چند سال اسارت به ایران بازگشت و امیدوارانه به آموختن پرداخت و حالا با مدرک دکترا، سال‌هاست که خودش دانشجو دارد؛ عضو هیات علمی دانشکده علوم پزشکی دانشگاه شهید بهشتی است و حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. گفتنی‌هایی که حاصل آن روزها و شب​های آتش و خون است؛ دورانی که ایثار تمام دارایی ایرانی​ها بود؛ در آغازین روزهای هفته دفاع مقدس با فاطمه ناهیدی همراه شدیم تا کمی از آن روزهایش بگوید. تحریریه نسل سوم

چه کسی خبر اسارتتان را به خانواده‌ داد؟ خبر دارید :که خانواده چه حالی شدند؟
من وقتی که اسیر شدم هیچ کس نمی‌دانست. یکی از بچه‌هایی که در خرمشهر بود چون آمبولانس ما را دیده بود که از بین رفته فکر می‌کرد ما هم در آن آمبولانس بوده‌ایم و از بین رفته‌ایم. به خانواده‌ام گفته بودند که شهید شده‌ام. آخرین فردی که من را دیده بود عمویم بود. در پایگاه وحدت دزفول با هم ملاقات کردیم و شب را در منزل ایشان گذراندیم. بعد من رفتم سمت خرمشهر و آنجا اسیر شدم.
مقرر شده بود از تنومه ما را تحویل سازمان امنیتشان دهند. به سازمان امنیت تحویل داده شدیم و اگر حرف‌هایمان شبیه هم نبود حکم اعداممان صادر می‌شد. یکی از سربازان عراقی به اسم محمد به ما نزدیک شد. به قول خودش از نیروهای مردمی بود. خیلی مسلمان بود. همیشه با حالتی دلسوزانه از ما مراقبت می‌کرد. گاهی می‌گفت با این سرباز صحبت نکنید، چشم چران است. یا با فلانی حرف نزنید آدم درستی نیست. هرچیزی هم خواستید به من بگویید. خودش هم دنبال کارهایمان می‌رفت. انگار خواهر و مادر خودش اسیر شده باشند.
از آنجا به عنوان زندانی سیاسی ما را تحویل سازمان امنیت بغداد دادند. روزی که من را تنها برده بودند سازمان امنیت تنومه برای بازجویی خانم آباد و خانم آزموده از محمد پرسیده بودند که کجا بردنش؟ او هم جواب داده بود جایی که اگر درست جواب دهد بر می‌گردد و اگر درست جواب ندهد دیگر بر نمی‌گردد. حالا من نمی‌دانم درست جواب دادم یا ندادم. در هر حال به بغداد برگردانده شدم. با بچه ها بردنمان توی همان سازمان امنیت و از آنجا تحویل وزارت اطلاعات دادند. از آن لحظه ما دیگر اسیر عراق نبودیم. زندانی سیاسی شده بودیم و ما را بردند جایی که زندانی‌های سیاسی را نگهداری می‌کنند. گفتند شما آمدید مستقیم با صدام بجنگید، پس زندانی سیاسی هستید. در نتیجه هیچگونه ارتباطی با خانواده هم نمی‌توانستیم داشته باشیم. نه نامه‌ای نه تلفنی و نه هیچ پیامی. وقتی یک اسیر در اردوگاه است، صلیب سرخ به اوسر می‌زند، می‌تواند نامه بنویسد و حقوقی دارد. ولی حضور ما در آنجا به این معنا بود که صلیب سرخ هم نمی توانست ما را ببیند. ما در واقع مفقود الآثر بودیم. تا دو سال ما چهار نفر مفقود الأثر بودیم. خانواده هیچ اطلاعی از ما نداشت اما ما به روشهای مختلف توانستیم ارتباطی با بچه‌هایی که آنجا بودند برقرار کنیم.
یک نمونه‌اش را برایمان بگویید.
مثلا ما زمانی را در زندان الرشید عراق گذراندیم. زندان الرشید زندانی امنیتی بود که 5 طبقه زیر زمین داشت و بچه‌هایی که آنجا بودند گفتند شهید صدر را توی همان طبقات زیر زمین شهید کردند. هرچقدر به سمت طبقات پایین‌تر می‌رفتی شکنجه‌ها شدیدتر می‌شد. نمای بیرونی این زندان از یک طرف مخابرات عراق بود. از یک طرف بانک جانفیدنگ بود که یک بانک بین‌المللی به حساب می‌آمد. از یک طرف یک هتل بزرگ بود و از طرف دیگر هم یک ساختمان اداری بسیار مجلل بود و هیچکس نمی‌دانست بین این چهار ساختمان چه خبر است. کسی نمی‌دانست آن داخل، سازمان جاسوسی عراق است.
این را خود عراقی‌ها که در مقطعی با ما بودند گفتند. آن‌ها خودشان می‌گفتند که اصلاً باورشان نمی‌شود چنین چیزی وجود داشته باشد. در نتیجه در چنین محیطی هیچ گونه ارتباطی با خانواده نداشتیم و خانواده هم تصورش این بود که ما شهید شده‌ایم و منتظر بودند جنازه‌هایمان بیاید. چون جنازه‌ای درکار نبود نسبت به این مسئاله کمی شک داشتند.
شکنجه‌گاه الرشید ساختمان بزرگی بود و چند طبقه داشت. یک طبقه اداری بود و طبقه دوم و سوم سلولهایش بودند. 5 طبقه زیر زمین هم شکنجه‌گاه بود. رنگ دیوار سلول‌های طبقه اول کرم روشن و بزرگ‌تر بود. طبقه دوم سلول‌های سرخ داشت و در دو طرف راهرو سلول وجود داشت. سلول‌ها کوچک و فوق العاده تاریک بودند. نور زیادی نداشت و سرامیکی بودند. روی دیوار هم چیزی نمی‌شد حک کرد. فقط یک بار ما را از سلول خودمان بردند توی یک سلول دیگر. آنجایی که فضایی بود که چراغ داخلش روشن بود و جلوی چراغ را توری کشیده بودند که کسی دسترسی به برق پیدا نکند. کرکره‌های آهنی به پنجره‌های 40، 50 سانتی بالای سلول‌ها زده بودند بود که نور راه پیدا نکند. فقط گاهی وقتی آفتاب می‌شد نوری با یک شعاع کم را می‌دیدیم. روزی که می‌خواستند پنجره سلولمان را توری بکشند ما را بردند توی یک سلول دیگر. مثل اینکه قبلا در آن جا تغیراتی انجام شده بود. آنجا توانستم یک تکه سرامیک نوک تیز پیدا کنم. بعد به بچه‌ها گفتم دانه به دانه با این سرامیک نوک تیز اسمتان را روی سرامیک‌های دیوار بکنید. یک چیزی در حدود شاید 7، 8 ساعت داخل سلول بودیم. این هم لطف خدا بود که منتقل شویم. شروع کردیم به کندن اسممان. عراقی‌ها هم فکر نمی‌کردند ما در آن سلول امکان انجام کاری داشته باشیم. آن تکه سرامیک هم از دستشان در رفته بود. من اسم خودم را کندم و شماره منزل را نوشتم. بقیه بچه‌ها هم همینطور. بعد نوشتیم 4 اسیر ایرانی. می‌دانستیم که اگر بعد از ما ایرانی‌های دیگری را به عنوان اسیر به آن سلول بیاورند آن‌ها اسامی ما را به خاطر می‌سپارند و به صلیب سرخ می‌دهند.
بچه‌ها که به ایران نامه می‌نوشتند اسم ما را هم به نوعی در نامه‌هایشان می‌آوردند. مثلا می‌نوشتند به خواهرم بگویید فاطمه سالم است و شماره تلفنشان هم عوض شده. هلال احمر ایران نامه‌ها را می‌خواند و بعد به خانه‌ها تلفن می‌زد که مثلا شما چنین فردی را در خانواده دارید؟ یکی از همین نامه‌ها که اسم من هم در آن آمده بود باعث شد که هلال احمر به خانه ما تلفن بزند و به این شکل خانواده‌ام متوجه شدند که خبر از عراق می‌آید و حدس زدند که من شهید نشده‌ام. این تنها چیزی بود که خانواده‌ام از من فهمیده بودند.
و بعد از این چه کردید؟
بعد از دو سال ما تصمیم گرفتیم اعتصاب غذا کنیم. 20 فروردین تولد مادرم بود و من هر سال برایشان هدیه می‌بردم. دو سال بود که هدیه برای مادرم نداده بودم. آن سال با خدا راز و نیاز کردم و از او کمک خواستم. از قبل از عید توی ذهنم بود که ما بالأخره باید یک حرکتی بکنیم. حالا درست است که اسیریم ولی به نا حق اینجا هستیم. ما باید یک حرکتی بکنیم، برکتش با خداوند است. موضوع را با بچه‌ها در میان گذاشتم و گفتم ما وظیفه‌مان این است که برای آزادی خودمان کاری کنیم. اما اگر نشد فردا در مقابل خداوند مسئول نیستیم که در مقابل ظالم سکوت کرده‌ایم. تصمیم گرفتیم اعتصاب غذا کنیم. قبل از این اعتصاب غذا پروسه‌ای را طی کردیم. ابتدا می‌خواستیم با مسئول زندان صحبت کنیم. در می‌زدیم، درگیری شد، کتک کاری شد، دست و سر و صورتمان خونی شد و سختی‌های بسیار کشیدیم. یادم هست روی در و دیوار با خون نوشتم الله اکبر و لااله الا الله! خلاصه درگیری‌های زیادی داشتیم تا اینکه بالأخره آنها تسلیم شدند و ما را پیش مسئول زندان بردند. البته مسئول کل هم نبود. گفتیم تصمیم داریم اعتصاب غذا کنیم. باید از اینجا برویم و اینجا جای ما نیست. در واقع از طریق مورسی که خودمان ابداع کرده بودیم، توانستیم با سلول های بغلی ارتباط برقرار کنیم و فهمیدیم که یک اسیر حق و حقوق بسیار گسترده‌ای دارد. حق نامه نوشتن دارد، حق ارتباط با خانواده دارد و ... اما ما اینها را نمی دانستیم. علم به این مسئله و قوانین باعث شد یک حرکت خیلی بزرگی انجام دهیم. 19 روز اعتصاب غذا کردیم. بعد از 19 روز از هم جدایمان کردند تا اینکه مجبور شدند ما را تحویل بیمارستان دهند. این اتفاقی بود که حتی صلیب سرخ هم از آن خبر نداشت و شاید خیلی راحت می‌شد سر ما را زیر آب کنند. اما از طرفی هم برایشان با ارزش بودیم. آنها فکر می کردند که وقتی جنگ تمام شود می‌توانند یک دختر را بدهند و ده تا افسر را پس بگیرند.
این بود که ما را منتقل کردند به بیمارستانشان، یک ماه در بیمارستان بستری بودیم و بعد از آن منتقل شدیم به اردوگاه. این بار ما را تحویل وزارت دفاع دادند. از آن لحظه دیگر رسما شدیم یک اسیر و دو سال هم در اردوگاه های متعدد بودیم.
این مورس ابداعی چگونه کار می‌کرد؟
اول به دیوار می‌زدیم بعد انگار داریم سرود می خوانیم سر و صدا می‌کردیم. البته اجازه نداشتیم. ولی یک سر و صدایی می‌کردیم و تا اینها می‌آمدند ساکت می‌شدیم. می گفتند صدا نباید باشد.
زیاد قانون شکنی می‌کردیم. برخورد‌های بدی هم با ما می‌شد ولی باید به چیزی دست پیدا می‌کردیم. بچه‌ها می‌گفتند وقتی در می‌زنیم بیایید زیر در که صدای هم را بشنویم. اولا اینها فارسی بلد نبودند. یکی از بچه‌ها که عربی بلد بود، می‌گفت ما اینجا آبمان ناجور است، امکانات بهداشتی، شانه، ناخن گیر و... نداریم. بچه‌ها هم با صدای بلند با هم حرف می‌زدند انگار که دارند دعوا می کنند تا صدایشان برود بیرون. بالای هر سلول یک دریچه کوچک بود. دریچه که باز می‌شد تازه ارتباطمان برقرار می‌شد. برای همین ناچار بودیم کاری کنیم که آن‌ها بیایند و پنجره را باز کنند. گاهی هم در می‌زدیم تا سرباز بیاید. به محض اینکه می‌گفت چه می‌خواهی ما شروع می کردیم به کوبیدن به دیوارها. همه بیکار بودند و کوچکترین صدا را دنبال می‌کردند تا ببینند چه خبر است. در نتیجه می آمدند زیر در که ببینند چه خبر است. طوری ارتباط برقرار می‌کردیم که عراقی‌ها نفهمند ما داریم با رمز اطلاعات می‌دهیم. بعد سلول های کناری این کار را می کردند. سلول های بغلی ما 6 تا دکتر بودند . سلول چپ ما 4 تا مهندس. سلول های دیگر هم از طریق اینها از همه چیز با خبر می‌شدند. یک روز در سلول، یادم افتاد در کتابی که قبلاً خوانده بودم آمده بود که زندانی​ها از طریق زدن به دیوار با هم می توانند صحبت کنند. در واقع با رمز با هم حرف می‌زدند. به بچه‌ها گفتم بیایید به حروف الفبا عدد بدهیم. مثلاً الف 1، ب 2 و تا 32 حرفی که داریم را عدد گذاری کنیم و از این طریق با بچه‌های سلول‌های دیگر حرف بزنیم. فقط باید به یک شکلی به بچه ها بفهمانیم که داستان از چه قرار است. ترتیب حروف را با هم چک کردیم و بعد از عدد گذاری مشت زدیم به دیوار. مشت که زدیم به دیوار یعنی شما هم بیایید زیر در. زیر در یک شکاف باریک داشت. بسیار باریک. گوشمان را باید می گذاشتیم آنجا تا صداها را بشنویم. بعد آن‌ها می‌آمدند و شروع می‌کردیم به صحبت. آن روز گفتم که ما می توانیم رمز داشته باشیم و بچه‌هایی که عربی بلد بودند شروع می‌کردند به زدن حرف‌های متفرقه. بچه‌ها فهمیدند که ما می​خواهیم یک زبان رمز داشته باشیم در نتیجه آنها هم یک مقدار حساس شدند. حالا باید حروف الفبا را با هم چک می‌کردیم. یک بار زدیم به سیم آخر و به اسم اینکه داریم سرود می‌خوانیم. شروع کردیم زدیم به دیوار‌ها که یعنی گوش به زنگ باشید. با صدای بلند شروع کردیم به خواندن الف، ب، پ، ت و ...! سرباز عراقی آمد که چه خبرتان است؟ ساکت. گفتیم داریم شعر می‌خوانیم. اشکالی دارد؟ او فورا ما را ساکت کرد ولی در این فاصله که آنها بیایند، خیلی اطلاعات را داده بودیم. آن‌ها هم در این فاصله با قرص ترتیب حروف الفبا را روی دیوار نوشتند و به این ترتیب این مورس ابداع شد. طوری شد که ما برای آخرین حرف حروف الفبا 32 ضربه به دیوار می‌زدیم. ابتدا همین روش را داشتیم. اما کمی بعد دیدیم کار بسیار دشوار است. این بار آمدیم گفتیم برای حرف 32 سه مشت و بعد دو ضربه بزنیم. به این شکل تعداد ضربات کمتر شد. اول خیلی سخت بود. مثلا برای گفتن یک سلام کلی وقت می‌گذاشتیم اما بعد به این زبان عادت کردیم و تند و تند ضرباتی که به دیوار کوبیده می‌شد را به جمله تبدیل می‌کردیم.
بعد از قطع نامه 598، فضای خیلی خاصی در اردوگاه ها به‌وجود آمد و می گفتند دیگر کسی حرف عراقی ها را گوش نمی‌داد و فضا بسیار راحت‌تر شده بود. این فضا توی آسایشگاه شما هم بود؟
زمانی که قطع نامه پذیرفته شد، ما آزاد شده بودیم و در ایران بودیم. البته این را هم بگویم که آقایان همچین حسی داشتند. ما دخترها از همان اول گوش به حرف عراقی‌ها نمی‌دادیم و چوبش را هم می‌خوردیم. فکر می‌کردیم نباید به عراقی‌ها رو بدهیم و باید طوری برخورد کنیم که اینها هم احساس امنیت و آسایش از طرف ما نداشته باشند و ما را به عنوان اسرای خاطی و آشوب‌گر بشناسند. حتی محبتشان را هم نمی توانستیم بپذیریم. ما زن بودیم و بایستی به گونه‌ای با عراقی‌ها رفتار می‌کردیم که غیرت برادرانمان تحریک نمی‌شد. یادم هست یک بار جشن ملی عراقی‌ها بود و برای ما نوشابه آوردند. به مترجم گفتم بگو برای همه بردند؟ گفت نه این فقط مخصوص شما است. گفتم ما نیازی به نوشابه نداریم. گفتیم یا برای همه یا برای هیچ کس.
فرمانده عصبانی شد و گفت اینها لیاقت ندارند... وقتی که ما می‌ایستادیم برادران ما هم احساس غرور می کردند. حتی توی زندان هم همین اتحاد بود. مثلا وقتی می‌خواستیم اعتصاب غذا بکنیم، عراقی‌ها ریختند داخل سلول و شروع کردند به زدن. ما همیشه دفاع را با هم هماهنگ می‌کردیم. مثلاً یکی می‌‌گفت من ناخن بلند می‌کنم که اگر عراقی‌ها آمدند چنگشان بزنم. دیگری کار دیگری را به گردن می‌گرفت و همزمان حمله کردیم به عراقی‌ها. یکی از بچه‌ها کابل برق را از دست عراقی کشید و شروع کرد به زدن عراقی‌ها که دو درجه دار بودند. آن‌ها هم مجبور شدند از داخل سلول بروند بیرون. چون برایشان خیلی بد بود که از چهار زن ایرانی کتک خورده‌اند. یکی از همین هایی که کتک خورده بود جلوی سلول آقایان رفته و گفته بود اگر همه زن‌های ایرانی اینطوری هستند، دلم به حال شما مردهای ایرانی می‌سوزد.
دلتان بیشتر از همه برای چه کسی تنگ شده بود و احساستان در لحظه آزادی چه بود؟
زمانی که از اردوگاه بیرون می‌آمدم، از پشت سیم خاردارها، تمام بچه‌هایی را که پشت پنجره آسایشگاه ایستاده بودند، دیدم و هنوز هم که هنوز است وقتی چشمانم را می بندم آن‌ها را می‌بینم. هیچ وقت نمی توانستم احساس شادی کنم. چون احساس می کردم یک تعدادی از بچه‌هایمان آنجا اسیر هستند. شادی من آن موقعی بود که همه آزاد شدند. من هم البته بعد از آزادی خوشحال بودم. اما از همه بیشتر دلتنگ برادرم علی بودم. من بچه بزرگ خانواده بودم و علی از خودم کوچک تر بود و ما تمام مسائل مبارزاتی را با هم درمیان می‌گذاشتیم. اول وآخر همه نامه‌هایم علی بود. زمانی که آزاد شدیم 3 روز در سرخه حصار تهران قرنطینه شدیم. آن زمان وزیر بهداشت دکتر دستجردی بود. پدرم از ایشان اجازه گرفته بود که تلفنی با من حرف بزند. تا ارتباط تلفنی وصل شد پدرم با گریه حالم را پرسید و من گفتم علی چطور است؟ پدرم گفت تو بیا از علی هم برایت می‌گویم. با خود فکر کردم شاید علی جانباز شده باشد....قرنطینه تمام شد و من به خانه برگشتم و فهمیدم علی شهید شده است؛ ما همیشه در زمان جنگ نگران یکدیگر بودیم، دوستان علی به من گفته بودند که او چطور دل نگران من می​شده است...

رابطه هفته نامه متن و ضمیمه غیرقانونی حاشیه

هفته‌نامه «متن» به مدیرمسئولی «علی پورمحمدی» که مهر 1391 در آستانه شکل‌گیری رقابت‌های انتخابات ریاست‌جمهوری با استخدام تیمی از خبرنگاران مجله «همشهری ماه» به راه افتاده بود عملاً تعطیل شده است و به جای آن یک ضمیمة غیرقانونی به نام «حاشیه» (بدون درج نام مدیر مسئول) منتشر می‌شود! این هفته‌نامه که هدف مدیر مسئول آن از انتشارش حمایت از کاندیداتوری برادرش در انتخابات بود، اکنون با چاپ این ضمیمه غیرقانونی رویکردی فرصت‌طلبانه را برگزیده است؛ تا جایی که در پی تبرئه سران فتنه و زمزمه بازگشت آنان به قدرت است. هفته گذشته نیز «مسعود بهنود» در BBC فارسی به معرفی این مجله پرداخت و حتی روش آن در تطهیر «سیدمحمد خاتمی» را ستود!
نخستین شماره‌های هفته‌نامه تعطیل شده «متن» با هدف نزدیک شدن به اردوگاه‌ شبه روشنفکران و جذب آراء این قشر برای کاندیدای مورد نظرش منتشر شد و مقالاتی را از «سیدحسین نصر» (رئیس دفتر سابق فرح پهلوی)، «ناصر فکوهی» (از مترجمان سکولار)، «احمد میراحسان» (از اعضاء گروهک تروریستی پیکار)، «کامران ]رضوان الله[ فانی» (نویسنده متهم به بهائیت)، «محمدعلی سپانلو» (عضو کانون منحله نویسندگان) و... منتشر کرد، اما «متن» به تدریج تبدیل به یک «مجله زرد» شد و در مدت زمان کوتاهی به دلیل استفاده از تیم‌های مطبوعاتی اصلاح‌طلبان به دام «شارلاتانیسم مطبوعاتی» افتاد. این نشریه در کنار چاپ گزارش‌هایی از دعواهای ساختگی در عالم فوتبال و سینما و...، برای افزایش تیراژ خود دست به «جعل گفتگو» با چهره‌های سیاسی و فرهنگی زد و این رویه نیز اعتراض‌های زیادی را برانگیخت؛ هرچند که هفته‌نامه «متن» برخلاف ادعاهای خود هیچ گاه حاضر نشد تکذیبیه‌های این چهره‌ها را منتشر و گفتگوهای ساختگی خود را تکذیب کند.
یک هفته پیش از برگزاری مراسم تحلیف رئیس‌جمهور روحانی، هفته‌نامه «متن» دست به اقدامی شگفت‌انگیز زد که استقبال سریع تلویزیون BBC فارسی را به همراه داشت. این نشریه که دست‌اندرکاران آن در ابتدا هدف خود را حمایت از «جبهه متحد اصول‌گرایان» القاء می‌کردند، با چاپ ضمیمه غیرقانونی «حاشیه» هدف‌گیری علیه متحدان سابق خود را آغاز کرد و به نشر مقالاتی از «سعید لیلاز» (تحلیلگر اقتصادی وابسته به حزب کارگزاران)، «مسعود مهرابی» (مدیر ماهنامه فیلم و کاریکاتوریست روزنامه صهیونیستی آیندگان) و دیگر چهره‌های تجدیدنظرطلب پرداخت. ضمیمه غیرقانونی «حاشیه» همچنین گزارش تیتر یک خود را به بررسی «موقعیت سیاسی کنونی سیدمحمد خاتمی» اختصاص داد و در آن با ادبیاتی از موضع اپوزیسیون خارج کشور مدعی شد که این کارگزار فتنه توانسته است «همچنان معتبر و محبوب باقی بماند» و حتی پا را از این نیز فراتر گذاشت و نوشت «محبوبیت سیاسی او به گونه‌ای است که مخالفان درونی و پیرامونی خاتمی خلع سلاح می‌شوند.»(!)
اما کار به اینجا ختم نشد و وقتی ضمیمه غیرقانونی هفته‌نامه «متن» روز شنبه (12 مرداد 1392) همزمان با مراسم تنفیذ ریاست جمهوری به روی دکه‌ها آمد یک تیتر قابل تامل داشت: «احمدی! بای بای!» این‌بار نشریه‌ای که می‌خواست مدافع یکی از کاندیداهای جبهه اصول‌گرایان در انتخابات 1392 باشد و مدیرمسئولش در جلسات مختلف از سوابق تحصیلی خود در یکی از موسسات ارزشی برای اثبات صلاحیتش مایه می‌گذاشت، یک صفحه کامل را به اثبات فرضیه و بازنشر یکی از گزارش‌های خبرگزاری انگلیسی «رویترز» اختصاص داد که در آن همه دستاوردهای دولت‌های نهم و دهم نادیده گرفته شد و القاء می‌کرد که شعار «احمدی! بای بای!» 4 سال است که بر سر زبان‌هاست!

گفتنی است برابر قانون مطبوعات انتشار ضمیمه‌های مطبوعاتی مانند ضمیمه «حاشیه» متعلق به هفته‌نامه «متن» غیرقانونی است و «هیئت نظارت بر مطبوعات» موظف است از انتشار آنان ممانعت کند؛ خصوصاً ضمیمه‌ نشریه‌ای که متعلق به برادر رئیس سازمان بازرسی کل کشور است و علی‌القاعده به جهت این انتساب باید در رعایت قانون پیشگام باشد، اما از موازین قانونی چه در محتوا و چه در تشریفات حقوقی انتشار نشریه عدول کرده است؛ خصوصاً اینکه هفته‌نامه اصلی (متن) را تعطیل و یک ضمیمه (حاشیه) را بدون درج نام مدیرمسئول جایگزین آن نموده است.

لینک منبع: کودتای «حاشیه» علیه «متن»! (خبر ویژه)


روزنامه دولتی خورشید وابسته به حلقه انحرافی

عکس روزنامه خورشید
روزنامه دولتی خورشید وابسته به حلقه انحرافی

گفت: روزنامه دولتی خورشید وابسته به حلقه انحرافی نوشته بود طرفداران دولت (یعنی پادوهای اجاره‌ای حلقه انحرافی) از اصولگرایان ناامید شده و به محمد خاتمی نزدیک شده‌اند!

گفتم: دیدی بالاخره دم خروس بیرون زد؟!
گفت: دیروز هم شریف‌زاده عضو حلقه انحرافی و نماینده دولت در یک میزگرد در دانشگاه تهران گفته است «من از اصلاح‌طلبان تعجب می‌کنم که با وجود احمدی‌نژاد چرا دنبال هاشمی هستند»!
گفتم: از اول هم معلوم بود که حلقه انحرافی یکی از شاخک‌های فتنه‌گران آمریکایی- اسرائیلی 88 است و دعوای احمدی‌نژاد و هاشمی و خاتمی، جنگ زرگری است. حالا که دیگر با صراحت ماهیت خودشان را لو داده‌اند.
گفت: چقدر هم ناشیانه می‌خواستند ماهیت خودشان را پنهان کنند!

گفتم: یارو رفته بود از بزازی پارچه بخرد، بزاز پارچه‌ای را نشان داد و گفت متری 4 هزار تومان. یارو با تعجب گفت؛ همین پارچه را بزازی سر کوچه متری 2هزار تومان می‌دهد؟ و بزاز گفت؛ این پارچه پشم نخ است ولی پارچه آن بزازی نخ پشم است!

گفت و شنود (پشم نخ !)

وهابی ها امپریالیسم و صهیونیسم

برای بنده و خیلی ها سؤال است که چرا وهابی ها فقط بر علیه شیعیان فتوای قتل و کشتار صادر میکنند و با امپریالیسم و صهیونیسم کاری ندارند؟!


عکس از دو مفتی کور چشم و کور دل وهابیت عربستان عکس سمت راست مفتی قبلی وهابیت عربستان بن باز است که خدا هر دو چشمش را ازش گرفت و عکس سمت چپ عبدالعزیز بن عبدالله آل شیخ مفتی الان وهابیت است که از یک چشم کور است.

حقوق بشر از نوع انگلیسی آمریکایی


مجمع الجزایر چاگوس

«حفاظت از محیط زیست» همیشه هم با مسئله «حقوق بشر» همخوانی ندارد! مثلا، در جزایر «چاگوس» تأسیس یک پایگاه نظامی عظیم آمریکایی و بعد هم، یک «منطقه حفاظت شده دریایی» باعث شده تا ساکنان این مجمع الجزایر از سرزمین آباء و اجدادی شان رانده شوند و حق برگشت هم نداشته باشند!

در واقع، مجمع الجزایر «چاگوس» سرزمینی انگلیسی است که در مرکز اقیانوس هند قرار دارد و به داشتن گونه های زیستی استثنایی معروف است. اما، امروز این مجمع الجزایر با ممنوعیت حضور آدم ها دراین جزایر روبه رو است.
به عبارت دیگر، از 55 جزیره این مجمع الجزایر 54 جزیره غیرمسکونی است، یعنی این که ساکنان شان را به زور بیرون کرده اند! و فقط، جزیره «دیگو گارسیا» است که از سال 1973 که یک پایگاه نظامی آمریکایی در آن تأسیس شده، روی آدم ها را به خودش می بیند. می گویند، درسال 1965 یعنی زمانی که جزیره «موریس» درمورد استقلال اش با انگلیسی ها چانه می زده، مقامات سیاسی جزیره کلی رشوه گرفته اند تا از خیر «چاگوس» شان به نفع انگلیسی ها بگذرند. بعداز آن هم، نزدیک به 2000 سکنه این جزایر مجبور شده اند سرزمین شان را ترک کنند و راهی «موریس» و یا جزایر «سیشل» شوند.
از آن زمان، آوارگان چاگوس بارها و بارها دست به دامن مراجع قضایی شده اند. تا این که بالاخره در سوم نوامبر 2000، دیوانعالی لندن غیرقانونی بودن اخراج آنها را به رسمیت شناخت و حکم بازگشت شان را صادر کرد. با این حال، هنوز هم این حکم اجرا نشده است! به غیراز این، انگلیسی ها در اول آوریل 2010 یک «منطقه حفاظت شده دریایی» 544 هزار کیلومتر مربعی (یعنی دوبرابر مساحت انگلیس) در «چاگوس» درست کردند و به همین بهانه هم دوباره حضور چاگوسی ها را در آنجا ممنوع کردند. و عجبا که تنها جایی هم که جزو این «منطقه حفاظت شده» قرار ندارد، همان «دیگو گارسیا» و پایگاه آمریکایی اش است!

IMAGE  |  MAP


حلقه انحرافی

گفت: يكي از نوچه های حلقه انحرافی درباره تعريف و تمجيدهای آنچنانی در حكم انتصاب رئيس جديد دبيرخانه جنبش عدم تعهد گفته است؛ او یک شخصيت برجسته جهانی است و رئيس جمهور مشعل جهان افروزی را به او سپرده تا جهان را روشن كند!
گفتم: ای ول! حيف که اين شخصيت برجسته و جهان افروز تا حالا ناشناخته مانده بود! خب! بعدش چی؟!
گفت: ديگه چه عرض كنم؟!
گفتم: وكيل مدافع یک متهم در دادگاه به قاضی گفت؛ آقای قاضی! اين موكل من نه فقط مجرم نيست بلكه یک شخصيت برجسته، عارف، شريف، فداكار، دانشمند و... نيز هست. در اين هنگام متهم كه از تعريف و تمجيد وكيل مدافع خود هاج و واج مانده بود، يقه او را گرفت و گفت؛ فلان فلان شده ، از من پول گرفته ای، چرا از یکی ديگه تعريف می کنی؟!


وكيل مدافع (گفت و شنود)